یاد اون روزهای خوب من و تو باهم بودیم توی یک باغ بزرگ با حوض فواره ای ، با حوضخونه با جوی اب من روی نیمکت باغ با عروسکهام میرفتم به سفر عذرا کوچیک جارو میزد اب میپاشید ظهر که میشد قیمه ریزه چه خوشمزه غروبها بشوق دیدن تو می اومدم ز مدرسه زیر یک کرسی داغ،با مجمعه ، با طاس کباب گرچه ازت دور شدم ودیگه رابطه مثل سابق نبود ولی میدونم تو منو دوست داشتی ،خیلی هم دوست داشتی به شوق دیدن تو میومدم به ایرون هروقت میومدم پیشت به من میگفتی بازم بیا منو ببین اخرین باری که منو دیدی به من گفتی خوب شد اومدی من تورو هم دیدم انگار بهت الهام شده بو د این اخرین باریه منو میبینی در نامه هات برام نوشتی که عدالت رو دوست داری و من حرفت رو باور دارم دلم میخواد یکبار دیگه تو رو در اغوش بگیرم و باهات راز و نیاز کنم شاید تو هم رازی داری و میخوای به من بگی شکوه

