چند پیشنهاد کوچک ومهم 1- اگر کسی به شما اعتنایی کرد ناراحت نشوید وخود به خود فرض را براین نگذارید که شما مقصر هستید بلکه از آن درس بگرید 2- در زمینه ای که فعالیت می کنید مثلا:( شغل و رشته تحصیلی ویا غیره...) سطح اطلاعات خود را بالا برده تا بتوانید در جمع حرفی برای گفتن داشته باشید 3- سعی کنید حداقل روزی 30الی 60 دقیق مطالعه آزاد ( خارج از حوزه فعالیتی که دارید) مثلا: روزنامه داشته باشید تا اطلاعات اقتصادی, سیاسی ,اجتماعی وفرهنگی روز جامعه رو داشته باشید 4- خود را در زمان ارتباط برقرار کردن فعال نشان دهید ولبخند را فراموش نکنید 5- سیگنال های اشخاصی که می خواهید با آنان ارتباط برقرار کنید شناسایی کرده ( بصری , سمعی , , لمسی ) 6- تعريف وتمجيدرا صادقانه بیان کنید.یادتون باشه :( تملق : ممنوع ) مولانا زندگینامه مولانا در سال ۶۰۴ قمری در بلخ زاده شد، چون محمد خوارزمشاه با مشایخ از راه کم لطفی پیش میرفت، پدرش بهاءالدین تاب نیاورده و در سال ۶۰۹ با خانودهاش خراسان را ترک نمود. مدتی در وخش و سمرقند بسر برد. آنگاه از راه بغداد به مکه رفت و پس از نه سال اقامت در الجزیره به دعوت کیقباد سلجوقی که صوفیمشرب بود به قونیه پایتخت سلجوقیان روم رفت. جلالالدین پس از مرگ پدرش در سال ۶۲۸ قمری، نزد برهانالدین ترمذی که از شاگردان پدرش بود شاگردی کرد و مدتی همنشین شمس تبریزی شد و بالاخره خودش پایهگذار طریقتی شد که مشهور به طریقت مولویه شد. مولانا به سال ۶۷۲ دیده از جهان فرو بست و در همان قونیه دفن شد. آثار وی به بسیاری از زبانهای زنده دنیا ترجمه شدهاند و در اروپا و امریکا شهرت بسیار دارند. مثنوی معنوی مولانا از معدود شاعرانی است که کتاب معروفش مثنوی معنوی را نه با یاد خدا، که با بیت معروف «بشنو این نی چون شکایت میکند/از جداییها حکایت میکند» آغاز میکند. در مقدمهٔ کاملاً عربی مثنوی معنوی نیز که به انشای خود مولانا است، این کتاب به تأکید «اصول دین» نامیده میشود («هذا كتابً المثنوي، و هّو اصولُ اصولِ اصولِ الدين»). مثنوی حاصل پربارترین دوران عمر مولاناست. چون بیش از پنجاه سال داست که نظم مثنوی را آغاز کرد. اهمیت مثنوی از آن رو نیست که یکی از آثار قدیم ادبیات فارسی است بلکه از آن جهت است که برای بشر سرگشته امروز پیام رهایی و وارستگی دارد. مثنوی بیهیچ تردیدی مهمترین و تکاندهندهترین تجربه عرفانی بشر است و اگر آن را «حماسه بزرگ عرفانی» بنامیم گزاف نگفتهایم. مثنوی فقط عرفان نظری نیست بلکه کتابی است جامع عرفان نظری و عملی. او خود گفتهاست: «مثنوی را جهت آن نگفتم که آن را حمایل کنند، بل تا زیر پا نهند و بالای آسمان روند که مثنوی معراج حقایق است نه آنکه نردبان را بر دوش بگیرند و شهر به شهر بگردند.» بنابراین، عرفان مولانا صرفاً عرفان تفسیر نیست بلکه عرفان تغییر است. یعنی باید انسان خودش را عوض کند نه آنکه فقط الفاظ را لقلقه لسان خود کند. مولانا در مثنوی، علم و عشق و عرفان را به هم درآمیخته و از آن معجونی ساختهاست که به درد همه کس میخورد و هر شخصی به اندازه سطح فکر و سواد خود میتواند از آن استفاده کند. دانلود دفتر چهارم مثنوی معنوی . دانلود دفتر پنجم مثنوی معنوی . نمونهای از رباعیات وی چنین است :

مقالهٔ اصلی: دیوان شمس
غزلیات و اشعار فارسی «دیوان شمس» (یا دیوان کبیر)، محبوبیت فراوانی کسب کردهاند... مولانا در کنار «دیوان شمس» و شعرهایش در «مثنویمعنوی»، رباعیات عاشقانهای نیز سرودهاست که میگویند پس از خیام از بیپردهترین رباعیات به زبان فارسی است. پژوهندگان به ظن قوی بسیاری از رباعیات وی را از او نمیدانند.
عشق از ازل است و تاابد خواهدبود
جوینده عشق بیعدد خواهــــــــــــــدبود
فردا که قیامت آشکارا گـــــــــــــردد
هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود
***
عشق آمدو شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست
| نمونه ای از نظم دفتر سوم: |
طاس و منديل و گل از التون بگير .............. تا به گرمابه رويم اى ناگزير
سنقر آن دم طاس و منديلى نكو ............ بر گرفت و رفت با او دو به دو
مسجدى بر ره بد و بانگ صلا .............. آمد اندر گوش سنقر در ملا
بود سنقر سخت مولع در نماز .............. گفت اى مير من اى بنده نواز
تو بر اين دكان زمانى صبر كن .............. تا گذارم فرض و خوانم لَمْ يكن
چون امام و قوم بيرون آمدند .............. از نماز و وردها فارغ شدند
سنقر آن جا ماند تا نزديك چاشت ........ مير سنقر را زمانى چشم داشت
گفت اى سنقر چرا نايى برون .............. گفت مىنگذاردم اين ذو فنون
صبر كن نك آمدم اى روشنى .............. نيستم غافل كه در گوش منى
هفت نوبت صبر كرد و بانگ كرد ............. تا كه عاجز گشت از تيباش مرد
پاسخش اين بود مىنگذاردم .............. تا برون آيم هنوز اى محترم
گفت آخر مسجد اندر كس نماند ............ كيت وا مىدارد آن جا كت نشاند
گفت آن كه بسته استت از برون ............ بسته است او هم مرا در اندرون
آن كه نگذارد ترا كايى درون .............. مىنبگذارد مرا كايم برون
[ویرایش] توضیحات
poète persan
Mawlana
Jalaluddin Rumi est a été soutenu dans Balkh, CE de Mazar-i Sharif (Afghanistan actuel) le 30 septembre 1207, à une famille des mystiques et des disciples bien connus. Son nom et prénoms était Jalaluddin Mohamed mais il est devenu notoire en tant que « Rumi » - signification de Rome - parce que son père Baha-uddin Balad plus tard s'est déplacé à Anatolie, une fois la base de l'empire romain oriental, à la suite de l'invasion mongolienne en 1219. (Le Balkh détruit par mongoles en 1220 et a continué pour renvoyer Bagdad en 1258, finissant le khilafah d'Abbasid.) Baha-uddin a réclamé la descente directe de Hadhrat Abu Bakr, le premier Khalifah de l'Islam.
Le mouvement giratoire est accompli en quatre cercles. Les premiers symbolises la vision d'Allah ; la seconde la grandeur d'Allah ; le tiers que le niveau de la connaissance une doit atteindre après avoir écrit le domaine du Sufis, et en conclusion, les derniers symbolises de cercle venir ensemble en présence d'Allah.
L'enseignement fondamental du Maulana était l'unification de l'esprit et du coeur. Sa perception de mysticisme diffère de d'autres du fait il était un moraliste et un réformateur. Il a préconisé ces principes durant toute sa vie. Il écrit : « Sans démolir les écoles religieuses (madrassahs) et les minarets et sans abandonner la croyance et les idées de l'âge médiéval, de la restriction dans les pensées et des douleurs dans la conscience ne finira pas. Sans arrangement que l'unbelief est un genre de religion, et que croyance religieuse conservatrice un genre d'incrédulité, et sans montrer la tolérance aux idées opposées, on ne peut pas réussir. Ceux qui recherchent la vérité accompliront la mission. »
Selon le Maulana, l'homme est la création la plus fine d'Allah, faisant écho l'ayah de Qur'anic que « Allah a créé insan dans le meilleur des moules » (95 : 04) ; il considère même l'homme par partie de lui dans le sens mystique. Tous les hommes doivent, donc, être respectés. Une personne qui atteint la vérité et la perfection spirituelle dirige son attention à l'universalisme plutôt qu'individualisme. Il n'a pas besoin d'abandonner les sujets mondains mais ne doit pas les considérer une extrémité dans eux-mêmes. Il a insisté sur le fait que la priorité à l'amour humain est une nécessité pour réaliser ce but
[DR Mansoor Akbar Kundi, PhD en la Science politique de l'université de l'Etat de l'Arizona, est camarade d'Iqbal à l'université d'Istanbul en Turquie.]
Muslimedia : 1er au 15 août 1999
« Je suis mort comme minerai » par Maulana Rumi
Je suis mort comme minerai et suis devenu une usine
Je suis mort comme usine et me suis levé à l'animal
Je suis mort car l'animal et moi étions homme
Pourquoi est-ce que je devrais craindre ? Quand est-ce que j'étais moins par la mort
Pourtant une fois de plus je mourrai comme homme, pour monter
Avec des anges blest ; mais même de l'angelhood
Je dois mourir : tous excepté le doth de Dieu périssent
Quand j'ai sacrifié mon ange-âme,
Deviendrai je ce qu'aucun esprit n'a jamais conçu.
Ah, m'a laissé ne pas exister ! pour la non-existence
Proclame dans des tonalités d'organe, « à lui que nous retournerons
ٍEnglish version
L'histoire de Rumi - le grand Sufi Saint
Rumi : Un constructeur recherche un trou putréfié
Rumi : Aimé est tout, amoureux juste un voile

به ياد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن.
کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست.
اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد.
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت.
و اگر باور داشته باشي
مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند.
باور کن که با او هرگز تنها نيستي.
فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني
سهراب سپهری
شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
سهراب سپهری پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود. از آن جمله است:
- سفر به ایتالیا ( وی از پاریس به ایتالیا می رود )؛
- سفر به ژاپن ( توکیو در مرداد ۱۳۳۹ ) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز می شود؛
- سفر به هندوستان ( ۱۳۴۰ )؛
- سفر مجدد به هندوستان ( ۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر )؛
- سفر به پاکستان ( ۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور )؛
- سفر به افغانستان ( ۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۴، مونیخ و لندن )؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش )؛
- سفر به امریکا و اقامت در لانگ آیلند ( ۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک )؛
- سفر به پاریس و اقامت در « کوی بین المللی هنرها » ( ۱۳۵۲ )؛
- سفر به یونان و مصر ( ۱۳۵۳ ).
سهراب سپری مدتی در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدرسی هنرکده ی هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیه ی مشاغل دولتی به کلی کناره گیری کرد. سپهری در سال ۱۳۵۹ به علت ابتلا به بیماری سرطان در گذشت
دهن ما باغچه است
گل دران بایدکاشت
***
چشم ها را باید شست
زیر باران باید رفت
***
من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن
***
ریگی از روی زمین بر داریم
وزن بودن را احساس کنیم
***
تو اگردر طپش باغ خدا را دیدی همت کن
***
قایق خواهم ساخت دور خواهم شد ازین خاک غریب
***
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
***
میدانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
***
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
هر کجا برگی هست شور میشکفد
وعشق صدای فاصله هاست
سهراب
صداي همهمه مي آيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح "ودا"ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف "طور" مي آيد
و از حرارت "تكليم" در تب و تاب است.

![[arman+nameh.jpg]](http://1.bp.blogspot.com/_vgAIOAPnjSA/Sr59BnSOqaI/AAAAAAAAAAc/YlPqGtMfKAg/s1600/arman%2Bnameh.jpg)