من و او ميدانم من بايد از نگاه ها پنهان شوم و او نه میدانم باید رنگ سیاه عزا بتن کنم میدانم من نمی باید بخندم و بخندانم و او آری میدانم من همیشه لبانم رابا مهر سکوت باید... و او نه میدانم که من نمی توانم تحسین گر کسی باشم و او نه میدانم در شهادت نیمه ام و او نه میدانم به او وابسته ام و او نه مگر نه اینست که من حیات بخش اویم و اگر من نبودم او هم نمی بود؟ مگر نه اینست که من هم مخلوق همان خالقم؟ آیا من هم روزی خواهم توانست همجون پرندگان زیبا و خوش نوا آزاد زیست کنم؟ و نغمه ی آزادی و عدالت را بسرایم؟ آنوقت مرا نظاره کن ببین که من کجا رسیده ام....
همچون خورشید در غروب
چون شب های تاریک بی مهتاب
همچون کودکان شوخ و شاد
و از قضاوت محروم

![[arman+nameh.jpg]](http://1.bp.blogspot.com/_vgAIOAPnjSA/Sr59BnSOqaI/AAAAAAAAAAc/YlPqGtMfKAg/s1600/arman%2Bnameh.jpg)