گفتگوی شمع ها چهار شمع سرخ و سبز ناگهان کودکی شمع جهارم گفت شکوه
در فضا نور میپاشيد
آرامشی دلپذیر
نور را در مینوردید
و میشدحرفهاشون رو فهمید
اولی گفت
نامش صلحه
ولی کسی رو توان اون نیست
که روشناییش رو
دوام بخشه
و فرو رفت در عمق خاموشی
دومی گفت
نامش ایمونه
دیگه نیازی نیست به وجودش
و فرو رفت در عمق خاموشی
سومی گفت
نامش عشقه
ولی نیست دگر اورا توانی
رها کرده اند اورا
ادمهای این دنیای فانی
و فرو رفت در عمق خاموشی
اشگ در چشمانش درخشید
و پرسید
چرا خاموش گشتید؟
با شعله ی سوزان من
بانور بی پایان من
خواهند بود قادر همه
روشن کنند شمع هارا
باردگر
من امیدم ،من امیدم، من امید

![[arman+nameh.jpg]](http://1.bp.blogspot.com/_vgAIOAPnjSA/Sr59BnSOqaI/AAAAAAAAAAc/YlPqGtMfKAg/s1600/arman%2Bnameh.jpg)