گيسوانت را با آبشار نور به سنجشي بديع برنشستند آنگاه كه برق خنجر خورشيد بر صخره هاي شانهات انگار نه تداعي تابش هستي - بل غربت خون بود با عيار باكرگي هات. اما دريغ! هيچكس شاياي تو - آنسان كه تو بودي- لب بر سخن نبرد.
آوايت را به زمزمهي نسيم، بر گيسوان جنگل روياها پيوندي از شكوفه و شبوي بر زدند تا بوي آشناي تنت را در ذهن مادرانهي هستي تعبير كرده باشند. اما دريغ! هيچكس از تو آنسان كه تو بودي، آنسان كه تو هستي، سخن نگفت در برج عاج خلسه هاي شبانگاهي و در معابد تزويز، خداي گونه، ترا بسجده نشستند. همراه سوره هاي ستايش، و يادوارده ات را حتا با نماد هزار رنگ هوس هاشان در دمدماي مستي و ميدانك حقير نگاه هاشان بر پاي بر كشيدند با فرشي از نسيه نشان بهشت دروغين، اما دريغ و درد! هيچكس از تو كه نيمهي غرور جهاني لب بر سخن نبرد.
آري كسي نگفت، كه تو نيز ارمغان و اسير زمانهاي! و وارث نيمهاي از هستي نيمهاي از مستي و نيمهاي از پستي... از مرده ريك رنج و نوازش ها!