مرز ها را بگشاییم

 

 

مرزها را بگشاییم

 

ایستاده ایم بدون مرز

با تمدنهای کهن

و فرهنگهایی که در چشمان تو متولد میشوند

دستانم را بگیر  برادرسیاهم

قلبت سپیداری از سیاهی جانهای سیاه است

دستانم را بگیر خواهر سرخم

سیمای تو شرمنده میسازد مرا

میان این همه درد....

 

غریب

غریب از کوچه میگذرد

ورد پاهایش در برف گم میشود

بدون اینکه هیج پنجره ای او را بشناسد

 

شکوهه

ابدیت

 

درسکوت تاریکی

در صدای روشنایی

انسانی را فهمیدم

که نور مینوشید

دانه های شادی میکاشت

گل دوستی میبافت

و منهای  انتطار......

  تو را میسرود

تا نهایت ابدیت............

سبز خواهند ماند

 قاصد ک به من گفت

رفیقان  سبز

سبز خواهند ماند

در سبزه زار زندگیت

مثل سرسبزی سرو

و باد انها را  نخواهد برد بهر طرف

 

 

شکوهه